X
تبلیغات
نماشا
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

سلامممممممممم

من اصن عین فرفره مشکل حل میکنم... .گفتم حالا یه چند روزی نیستم از دستم راحتینا... اما نشد دیگه، من همچنان در خدمتم

جونم براتون بگه دیروز ما رفتیم نامزدیه حوریا خانم(دوستم که گفتم نامزدیشه سه شنبه)...پرستو اومد خونه ما که با هم حاضر شیم بریم...ماشینم آورده بود که اول بریم گل بگیریم بعد بریم دنبال بچه ها بعدم بریم سالن...

ساعت شیش ما در اومدیم از خونه رفتیم اول بچه ها رو برداشتیم بعدم رفتیم گلو گرفتیم... ما پنج نفر تو ماشین پرستو بودیم... یعنی من و پرستو و سحر و بهنوش و مینا... از اون ورم ۴ تا دیگه از دوستامون(مریم و فاطمه و مرجان و نسیم) قرار بود با ماشین مریم بیان...

ما هم ساعت ۶ دیدیم اینا هنوز حاضر نیستن مراسمم از ساعت ۷ تا ۱۰ بود... بعد به اینا گفتیم شما خودتون بیاین ما هم خودمون میریم...آخه یکی نیست به ما بگه شماها که بلد نیستین چرا یه سوال نمیپرسین؟

ما رفتیم و جاتون خالی گم شدیم حالا وسط اتوبان می خوایم از مردم سوال کنیم اینا هم هی به من میگفتن بپرس بابایی از کجا باید بریم و اینا... منم شیشه رو داده بودم پایین کلمو کرده بودم از پنجره بیرون به ماشینا که میرسیدیم داد میزدم: آقا..آقااااااااااااااااااااا... ما از کجا بریم بابایی؟

خلاصه با یه مکافاتی رسیدیم اونجا... اگه بدونین این سحر و بهنوش و پرستو چه آبرویی از ما بردن...کیسه لباس بهنوشو گذاشته بودن رو میز، از اون ور میز میوه ها رو پرت میکردن تو کیسه بهنوش، میگفن برگشتنی راه دور باید یه چیزی بخوریم تو راه گشنمون نشه...

اینا انقد ادا بازی در آوردن که همه ما رو نگاه میکردن... منم که خندم بگیره دیگه مگه میتونم جلوی خودمو بگیرم... بلند بلند قهقهه میزدم اینا هم هی بیشتر مسخره بازی در میاوردن...

میدونین چیه ؟ اصن ماها نمیتونیم یه جا نریم خودمونو تابلو نکنیم...  فک کنم آبروی حوریا جلوی خانواده شوهرش رفت

بعدم که کلی قر دادیم و اینا...

برگشتنی هم دنبال ماشین عروس رفتیم انقد جیغو داد کردیم که گلومون گرفته بود... عروس دوماد تونستن همه رو قال بزارن الا ماشین ما و ماشین مریم اینا که چسبیده بهشون میرفتیم...

تو راه برگشتنم هی بابام زنگ میزد به من میگفت کجایی؟ ساعت یازده شد و فلان و زود بیا منتظرتیم 

حالا حدس بزنین من ساعت چند اومدم خونه؟؟؟؟....... ساعت ۱۵/۱۲ ... به افتخارم ..

خب اینم از نامزدی... آهان یه چیز دیگه... چون اینا دیروزبه من هر کاری میگفتن ،میگفتم ول کن و حال ندارم، به من لقب پیری دادن...

راستش به نظرم حوریا زود ازدواج کرد... من که خودم هنوز کلی برنامه دارم و فعلا دوست ندارم ازدواج کنم... حداقل تا وقتی که یه کم بیشتر تو درسام پیش برم و کارایی که می خوام رو انجام بدم... بار مسئولیت یه زندگی خیلی سخته اونم برای امثال من که در تنبلی استادیم...

خب خیلی حرف زدم... برم دیگه

فعلا بایییییی

برای نازنین ترین دوستم:

دلم می خواست قبولش میکردی... من همش منتظرم... باید باهات حرف بزنم... خیلی برام عزیزی... منتظرم نذار...

دعا کنید بیاد و اینا رو بخونه... گرچه امید ندارم که قبول کنه... دلم می خواد گریه کنم...

 دیدم نیاز تبریک گفته ،گفتم مگه من چیم کمتره؟

دوست خوب و نازنینم... امیدوارم زندگی مشترکت با خوبی و خوشی وشادی همراه باشه و به خوشبختیه واقعی برسی چون لایق بهترینایی

خیلی برام عزیزی...ولی فقط دلم می خواد عروسیت دعوتم نکنی...من می دونم و تو

نوشته شده در چهارشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1386| ساعت 03:27 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (27)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS