X
تبلیغات
نماشا
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

با صدای گریه ی خودم از خواب میپرم...صورتم خیس اشک شده...هنوز دارم هق هق میکنم...یاد خوابی که دیدم میوفتم...سرمو فرو میکنم تو بالشم و زار میزنم...بالشم خیس شده...اشکام که تموم شدن بلند میشم...آروم از تخت میام پایین...نگاش میکنم...آروم و راحت خوابیده...خدایا اگه باربیه خونه ما نباشه من میمیرم...ساعت ۵/۲ نیمه شبه...صورتم گر گرفته،احساس خفگی میکنم...پنجره رو باز میکنم و سرمو میبرم بیرون...

                                                                        

یه نسیم خنک میوزه ...به صورتم که میخوره احساس میکنم حرارت بدنم کمتر میشه...چشمامو میبندم و چند تا نفس عمیق میکشم...میزارم تا نسیم ملایم نیمه شبپوست صورتمو نوازش بده و با موهام بازی کنه...انگار اونم میدونه که دوست دارم یکی موهامو نوازش بده...چشامو باز میکنم و به رو به رو نگاه میکنم...منظره پارکه رو به رو توی نیمه شب وهم انگیزه...درختای بلند و فضای تاریک...نگامو از اون منظره ترسناک میدزدم و به ماه نگاه میکنم...نمیدونم چرا هر وقت ماهو میبینم یاد این شعر میفتم:بی تو مهتاب شبی باز از آن کوچه گذشتم/ همه تن چشم شدم خیره به دنبال تو گشتم...با خودم شعرو زمزمه میکنم...فقط سه تا بیتشو بلدم...بچه که بودم آرزو داشتم شبا پرواز کنم...از بالا به شهر نگاه کنم و اوج بگیرم برم تا پیش ماه...عین پری قصه ها روی ماه بشینم و تاب بخورم...همون طور که زل زدم به ماه به خیالم مجال پرواز میدم...اوج میگیرم و میرم بالا... همه دنیا زیر پامه و من با لذت از اون بالا کره خاکیو از نظر میگذرونم...میرسم به ماه...روش میشینم و آروم تاب میخورم و غرق لذت میشم...حالا شدم همون پری قصه ها...

به خودم میام...ساعت شده ۵/۳...با خودم فکر میکنم اگه یکی بیاد و ببینه که یه دختر سرشو از پنجره کرده بیرون و یه ساعته که به آسمون زل زده حتما با خودش فکر میکنه که دختره دیوونه شده!!!...از تصورش خندم میگیره...نگام میره به سمت تخت...خواهر کوچولوم خوابیده و نفسای منظمش بهم آرامش میده...خیلی دوسش دارم...دراز میکشم رو تختم...ببین خیالم منو به کجاها برد...فکر میکنم گر چه دیر اما به آرزوی کودکیم رسیدم و اون حسو تجربه کردم...یه لبخند میشینه رو لبام...حالا آرومم...چشام کم کم سنگین میشه و ...

                                     

خدایا هیچ وقت بلد نبودم درد و دل کنم...هیچ وقت حتی نتونستم به خودت بگم که چی آزارم میده و چی غمگینم میکنه...هر وقت خواستم با کسی از غصه هام بگم نتونستم درست بگم دردم چیه...همیشه همه منظورمو اشتباه فهمیدن...خسته شدم خدایا...بسمونه دیگه...تا کی آخه؟ مگه چقدر ظرفیت داریم ماها؟ ...مامانم...

خدایا دیگه خسته شدم از تظاهر به شادی...خسته شدم...کمکمون کن...آخه چقدر امتحان؟...

                                         

سه شنبه ۸/۳/۸۶ :

اخه یعنی چی؟... من دیروز این پستو در اوج غمگینی نوشته بودما... تازه مثلا ناراحت بودم شدید

خدایا آخه چرا منو دلقک آفریدی؟

دیشب در اوج ناراحتی نازنین گفت شبیه یانگوم شدی...حالا این سریال یانگومو ما فقط یه قسمت دیدیم که راجع به سس سویا بود کلیم خندیده بودیم.. نازنین اینو گفت رفت تو دستشویی...منم رفتم سریع موهامو از وسط فرق باز کردم و پشت سرم جمع کردم بعدشم یه چادر بستم به خودم وایسادم پشت در دستشویی...

همین که اومد از در بیرون یه دفه گفتم آه بانو هن... یه دفه نازنین و مامانم و بابام زدن زیر خنده...

خدایا اگه دلقک بازیه من خانواده مو خندون میکنه بزار من همیشه دلقک  بمونم...

خیر سرت با این غمگین بودنت نیلوفر...

نوشته شده در دوشنبه 7 خرداد‌ماه سال 1386| ساعت 01:01 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (29)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS