X
تبلیغات
نماشا
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

 وقتی تو خیابون راه میری ویه بچه بهت التماس میکنه ازش آدامس بگیری یا فال بخری چه حالی بهت دست میده؟؟؟... وقتی میبینی جلوی در رستورانا بچه هایی وایسادن که با حسرت غذا خوردن مردمو توی رستوران میبینن دلت نمیگیره؟؟؟

کاش توی این شهر طلایی انقدر فقیر نداشتیم...کاش بعضی آدما به خاطر مریضی و خرج دوا و درمون نداشتن نمیمردن...گرچه...مرگ از این زندگی بهتره!!!...

میدود در پیکرم خوابی پریشان

خواب میبینم که در آنسوی دریا در جهانی دور

از در و دیوار یک شهر طلایی

میچکد باران نور رنگ رنگ از هر چراغی

هر هوسجو از زنی خودکامه میگیرد سراغی

میخزد در هر سرا بر هر پرند سینه یی لبهای داغی

کوچه ها از نکهت سکر آور بس عطر، مالامال

قصرها از بانگ موسیقی گرانبارست

و بلورین جامها از باده ی گلرنگ سرشارست

آبشار نور میریزد به بازوهای مهتابی

و به برف شانه های یاس رنگ <پرنیان پیوند>

موج شه.وت میدود در مویرگهای جوان و پیر

بانگ نوشانوش میپیچد بزیر سقف هر تالار

میشکوفد غنچه ی هر بوسه ای در پرتو لبخند

***

در پس هر <بار>

کامجویان در کنار کامبخشان سپید اندام

مست و پیروزند

باده نوشان در حریم گرم آغوشان شیرین کار

شه.وت افروزند

***

در همین شهر طلایی

کوچه های تنگ و تاریک و مه آلودیست

کوخ ها و کلبه ها و کومه های ناله اندودیست

کز درونش بوی فقر و مرگ میخیزد

وز هوایش بر سر هر رهگذر باران اشک تلخ میریزد

در پس هر کوچه یی بیغوله یی تنگ است و دهشت بار

در همین بیغوله ها بس دخمه ها چون غار

در دل هر غار، میلولند و مینالند

پاکجانانی همه انسان و بی آزار

روزشان بس کور

شامشان بس تار

***

در دل این کلبه ها و کومه های سرد

<بانگ موسیقی> صدای گریه ی زنهای غمگین است

<جام می> دلهای مردان تهیدست است

چک چک باران که میریزد بر این ویرانه ها از سقف

شیرخواره کودکان را، لای لای سرد و سنگین است

***

در چنین بیغوله های تار

کودکان گرسنه با چهره های زرد در خوابند

دختران بی پدر با کاروان درد همراهند

عطر مستی بخششان گر در رسد از راه

عطر نیرو بخش چندین گرده ی نان است

نغمه یی کز نایشان خیزد

ناله های آشکار از درد پنهان است

***

بوسه هاشان بوسه یی بر گونه های سرد

خنده هاشان خنده یی بر کاروان درد

کودکانی شب نیاسوده

دخترانی غصه فرسوده

مادرانی محنت آلوده

شوهرانی روز تا شب در پی یک لقمه نان بس راه پیموده

شب نشینان غم و اندوه سرشارند

وز غم بی خان و مانی ها گرانبارند

نه چراغ نور بخشی

تا که یک شب هم در هاله ی اندوه بنشینند

نه شعاع آرزویی

تا ره فردای خود را پیش پا بینند

***

اشکریزان میزنم فریاد :

های...ای شهر طلایی...با تو ام ای پیر سنگین خواب!

ای که می چرخی به گرد خود چنان گرداب!

ناله ی زورق نشینان به دریا مانده را بشنو

بی سرانجامان طوفان دیده را دریاب...

              

سلاممممممم...

مانی یه مسابقه یا همون بازی وبلاگیه جدیدی راه انداخته که از منم دعوت کرده توش شرکت کنم...باید بنویسیم چه روزی شروع به وبلاگ نویسی کردیم، وقتی مینوشتیم چه احساسی داشتیم و چرا تصمیم گرفتیم که بنویسیم...

خب من اصلا نمیدونستم وبلاگ چیه!!...تمام کاری که تو اینترنت میکردم گشت و گذار تو گوگل راجع به بعضی موضوعها بود...یه مدتیم توی چت روما میرفتم که بعدا گذاشتمش کنار...فک میکنم پارسال تابستون بود که یه مهمونی دعوت شده بودیم...یکی از فامیلامون که نسبت دوری با ما داره اما به خاطر اینکه خیلی همدیگرو دوست داریم با هم خیلی صمیمی هستیم هم دعوت بود...محدثه بهم گفت که من یه وبلاگ ساختم اینم آدرسشه...منم عین این ابله ها یه لبخند زدم و داشتم فک میکردم وبلاگ چیه آیا؟؟؟

خلاصه ما اومدیم خونه و آدرسی رو که گفته بود و زدیم و دیدیم یه صفحه ای وا شد...جل الخالق...اینا چیه دیگه؟

خلاصه نشستم شروع کردم به خوندن...از اونجا هم رفتم به بلاگای دیگه ای که توی پیوندها بود...البته هم وبلاگ محدثه و هم وبلاگای دیگه بیشتر شعر و متن بود و من که اصلا استعداد تو شعر و متن ندارم اون موقع تصمیم نگرفتم که وبلاگ بنویسم...دیگه شده بودم یه پا وبلاگ خون حرفه ای که یه بار اسم یه وبلاگ به چشمم خورد که نوشته بود (من و همسرم عاشقانه هم را دوست داریم)...وقتی شروع کردم به خوندن نوشته های صمیم انقد خندیدم که دل درد گرفته بودم...رفتم آرشیوشو خوندم و ...بعدم با وبلاگ نیما آشنا شدم...دیگه وقتی نوشته های نیما رو میخوندم بلند بلند میخندیدم...بعدم وبلاگ گیلاسی...

وبلاگای روز نوشت خیلی بیشتر منو جذب کرد...با خوندن اون سه تا وبلاگ تصمیم گرفتم منم بنویسم...زنگ زدم به محدثه و ازش پرسیدم که چجوری میتونم یه وبلاگ داشته باشم...اون بهم گفت و منم ساختم...روز اول نمیدونستم چی بنویسم و حتی یه کم میترسیدم ...حالا از چی نمیدونم؟؟...

یادمه روز دوشنبه ،دوم بهمن ۸۵ بود که اولین پستمو نوشتم...یه معرفیه مختصر...

با خوشامد گویی چند تا از دوستان ترسم ریخت و دیگه منم شروع کردم خاطره نویسی و روزنوشت نویسی...بهترین قسمت وبلاگ نویسی این بود که دوستای خیلی خوبی پیدا کردم...کسایی که نیلوفر واقعیه بدون سانسورو شناختن...و خودمم تازه تو این نوشته ها دارم خودمو پیدا میکنم...همه تشویشا و ناراحتیامو به جای اینکه بریزم تو خودم یه جا مینویسم و با خوندنشون آروم میشم...چون اهل نوشتن دفتر خاطرات نبودم و نیستم وبلاگ برام بهترین جا برای نوشتن همه ی خوشیها و غمامه...ودلداری و راهنمایی دوستانی که بدون در نظر گرفتن اختلاف سنی که با هم داریم با هم دوستیم...

من از اول حتی نمیدونستم وبلاگ یعنی چی ولی الان که مینویسم دلم می خواد تا موقعی که میتونم بنویسم و دوستای خوبی رو که اینجا پیدا کردم و برای خودم نگه دارم....

منم باید از چند نفر دیگه دعوت کنم که بازیو ادامه بدن...من شراره و نگارین و امین و آقا موشه دعوت میکنم که بازیو ادامه بدن...

مانی عزیز ممنون که یه بار دیگه با این بازی بهم یادآوری کردی که چقدر اینجا برام عزیزه...

نوشته شده در شنبه 19 خرداد‌ماه سال 1386| ساعت 10:02 ق.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (30)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS