X
تبلیغات
نماشا
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

سلامممممم

اومدم خاطره نویسی کنم برم !!!...دیدم اگه بازم برم تو مود غم این مرجان واسم حرف در میاره بعد بی خیال غم و اندوه شدم فعلا...

آقا ما سه شنبه رفتیم خونه مادربزرگم آخه دختر عمم سفره داشت...اسمشم مژگانه...یه خواهرم داره که از خودش بزرگتره اسمشم ندا ست که خیلی بامزه ست

داشتم میگفتم ما رفتیم اونجا سفره..بعد موقع دعا این مژگان یه کم گریه کرد و دعا هم که تموم شد رفتیم تو اتاقو  این مژگان انقده گریه کردددددددددددددد که خدا میدونه منم ناراحت شده بودم و یند قطره اشکی فشاندم از بس دلم سوخت براش...بعد اون واسه من حرف میزد و هق هق گریه میکرد منم اینجوریدلداریش میدادم...البته یه کم مهربونتر !!!...آقا عجب حاجتی داد سفره هه...بعد از ظهر سفرشو انداخت شب حاجت گرفت!!!

هیچی دیگه حالا وسط گریه اون زن عموی منم یه کاره باحالی کرد بعد جفتمون پقی زدیم زیر خنده...انقده این زن عموی من باحالهههههههههههههههههههههههههه که خدا میدونه...من بهش میگم خاله البته بیچاره همش ۸ سال از من بزرگتره ها...اما چون وقتی ازدواج کرد با عموم من کوچولو بودم بهش میگم خاله...حالا هم مونده سرم دیگه چیزه دیگه ای نمیتونم بگم!!

دیگه جونم براتون بگه که...آهان!!..پریشب می خواستم برم بخوابم...قبل خواب یه ذره با این نازنین تو اتاق تو سر و کله هم زدیم و هی خندیدیم...بعد من رفتم مسواک بزنمبرگشتم دیدم یکی خوابیده رو تختم پتو رو هم کشیده سرش!!!...کار کس دیگه ای غیر نازنینم نمیتونست باشه چون مامانم رفته بود خوابیده بود ، بابامم داشت فیلم میدید، فقط میموند نازنین...

منم محکم پتو رو از روش کشیدم دیدم رو تختم به جای نازنین یه اردک و یه کوسن و یه چادره که همشونو عین یه آدم که خوابیده گذاشته بود رو تخت من...خود ذلیل مرده شم رفته بود پشت کیف گیتار قایم شده بود...

جاتون خالی انقد خندیدیمممممممممم که خدا میدونه...

دیگه اینکه بنده تو خونه در حال کف کردنم...تصمیم دارم فردا برم خودمو بنده یه کلاسی ، چیزی بکنم بلکه یه ذره از کف خارج شم...

دیگه بگم که...دوستم یه خالی واسه مامانه بیچارش بسته و به هوای اینکه دانشگاه می خواد ما رو  ببره جمکران!!!پا شده شب رفته....استغفرالله...

خدایا خودت یه عقلی به این جوونا بده...الهی آمین..

هر چی بهش گفتم نرو یه وقت ...(ببخشین اینجاهاش سانسوره، خودتون با قوه تخیلتون تو نقطه ها کلمه ی مناسب بزارین )...گفت نه بابا هیچی نمیشه....

خدا کنه هیچی نشه واقعا..

بعد من به غزاله میگفتم تو خونه حوصلم سر رفته...بهم میگفت  تو حقته!!!...تقصیر خودته اصلا از خونه نمیای بیرون ...خودتو علاف خونه کردی که چی؟!!منم فردا میرم یه جایی ثبت نام میکنم که از خجالتش درآم!!!

خوب خیلی حرف زدم...سرتون درد گرفت...شرمنده ام دیگه...

نوشته شده در جمعه 8 تیر‌ماه سال 1386| ساعت 02:13 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (44)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS