X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

یکی بود یکی نبود، زیر گنبد کبود، توی یک جنگل دور سرد و تاریک مثل گور...ریشه ی درختای کهنسال بلند، که همه چتر به دست، راه به خورشید نمیدادن که به جنگل بتابه...راه به مهتاب نمیدادن که روی سینه نرم علفا سر بسابه...مردابی سرد و سیاه، خفته بود...

مرداب از قدیم ندیم اونجا بود، اما با اون دل لبریز از خشم، همیشه تنها بود...عاقبت یه روز تمام حیوونا جمع شدن...یکی گفت: بابا مرداب تنهاست، بهتره فکری به حالش بکنین...پای مرداب تو زمینه، شایدم واسه همینه، تو دلش پر شده کینه!!...

قمری گفت: من براش قصه خورشیدو میگم...شب پره بالاشو بر هم زد و گفت: منم از عشق به گوشش میخونم، قصه زهره و ناهیدو میگم...

لاک پشت چرت میزد...همه با هم گفتند: چرا چیزی نمیگی پدربزرگ؟...آخه تو بزرگتری، حرف تو یه حجته...لاک پشت آهی کشید و زیر لب خنده ای کرد...نرم و آروم سرش رو برد توی لاک، هر چی بود تجربه ی بیشتری داشت...عمری داشت و توی سرها سری داشت...می دونست هر سخن جایی داره...خیلی حرفا رو همون بهتره اصلا نزنی!!،زبونو نگه داری دلو به دریا نزنی...

اما باد بازیگوش آروم آروم غرید و گم شد تو فضا...که بابا ساده دلا، آخه مرداب کجا؟ عشق کجا؟...

دو تا کفتر تو هوا چرخ زنون با هم اومدن پایین...بچه ها چه خبره جمع شدین؟...همه با هم گفتند: صحبت تنهایی مردابه...صبح تا شب، شب تا سحر در خوابه...

کفترا شادی کنون بالها رو به هم زدن...که آهای همسایه ها، ما داریم میایم از اون راه های دور...از توی شهر بلور، شهر زیبایی و نور...شهر خوب مهربونی، شهر عشق و همزبونی...ما از اون شهر بلور، شهر زیبایی و نور دونه ای از گل نیلوفر آبی رو آوردیم سوغات، برای جنگل پیر...حالا اونو میاریم،کنج مرداب میکاریم...

صبحی بود...مرداب آروم دو تا چشماشو گشود..این چی بود؟...

                   

یه گل نازک و زیبا و سپید، به نگاش می خندید...تو گل مردابی؟...نه گل آفتابم...پیش من میمونی؟روی سینه ام می خویی؟...گل آروم گفت زیر لب:ریشه ام اینجاست چه کنم؟، نمیتونم بکنم!!

دو سه روزی که گذشت پرنده ها جمع شدن، تا واسه گل بخونن...شبنما جمع شدن تا رو پره گل بمونن...یهو مرداب کف آورد به روی لب...!خفه شین پرنده ها! مطربای دوره گرد بینوا! ای نسیم هرزه گرد! دیگه اینجا برنگرد...گل فقط مال منه، مال منه!...

گل آروم پا شد نشست، پراشو وا کرد و بست...بغضی کرد و زیر لب با غم گفت:شبا من می خوام که مهتاب ببینم ، روزا آفتاب ببینم...گل باید حموم شبنم بگیره، گل بی شبنم میمیره...صبح باید با چه چه پرنده ها پراشو وا بکنه، توی آیینه خورشید خودشو نگاه کنه...گل اگه شاد باشه، نفسش از قفس آزاد باشه، غنچه هاش باز میشن، با تو همراز میشن...روی سینه ات یه گلستون میسازن، در تو هستی میبازن...

من گل صحرایی نیستم به خدا، عاشق رسوایی نیستم به خدا...نمی خوام قلبتو تنها بزارم، نمی خوام ریشه هامو در بیارم...اما تنهایی فقط مال خداست، گاهی هم باعث مرگ آدماست...

اما مرداب نمی خواست گلشو آفتاب و مهتاب ببینه...حتی راضی نمیشد چشم گل به هم بره، مبادا اونا رو خواب ببینه!!

کف آورد به روی لب...کفا هی بالا اومد اوج گرفت، موج گرفت...سینه اش از هم وا شد، گل توی موجای تیره دیگه نا پیدا شد...وقتی داشت آروم آروم میرفت پایین، به قضا تن داده بود...برگاشو برچیده بود...تو دلش یواشکی یه رازی داشت...روی سینه اش یه دونه شبنم زیبای درشت خوابیده بود...گل با شبنم خودش یه قل دو قل بازی میکرد، به همینم خودشو راضی میکرد!!

نوشته شده در پنج‌شنبه 21 تیر‌ماه سال 1386| ساعت 01:43 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (20)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS