X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

سلامممممممممممم

ما رو نمیبینین خوشین؟...خب الحمدلله...

عرضم به حضور انورتون که بی اینترنتی بسی سخت میباشد...مخصوصا اینکه مهتاد هم باشی...

خب بزارین اول از مهندس بازیای خودم براتون تعریف کنم...آقا ما دیدیم این مودمه از خودش صداهای ناهنجار درمیاره گفتیم بزار یه حالی بهش بدیم بلکه شفا پیدا کرد...به منظور حال دادن به مودم بدبخت ابتدا در کیس رو باز نموده و سپس پیچ مودمو باز کرده و از جایش خارج نمودیم و بعد کامی رو روشن کردیم...خب تا اینجا که عمل موفقیت آمیز بود (حالا اشکش مانده!!)...بعد دوباره مودمو جا زدیم و احساس کردیم یه ذره لب و لوچه ش آویزونه...به همین منظور یه کم بیشتر بهش فشار وارد کردیم و پیچاشم بستیم و کیسو روشن کردیم...

آقا چشمت روز بد نبینه...کیس بالا نیومد...اینورش کن، اونورش کن ...نخیر ،نشد...زنگ زدیم دست به دامن دختر عمه جون که بیا به دادم برس...اونم اومد و گفت الان برات ویندوز عوض میکنم درست شه...منم گفتم بکن عزیزم، بکن!!

خلاصه هر کاری کرد اصن نشد که سی دیه مودمو نصب کنیم و اینجا بود که فهمیدم بدبخت شدم...چرا بدبخت شدم؟..آخه اصولا تو خونه ی ما اگه چیزی خراب شه دیگه درست شدنش با خداست...

هاردو سپردیم به خدا و رفتیم به جنگ با زندگی...حالا بگم در دوران بی نتی چیکار کردم...اول یه (فقره؟ نفر؟واحد؟) سفر شمال بود که من و آبجی خانم با دایی پنجعلی و شهرزاد خانم و مامانش رفتیم...یعنی ما مامان و بابامونو چون بچه های بدی بودن با خودمون نبردیم شمال...فقط زنداییم میگفت فک کنید که از شمال برگشتین اسم خواهر یا برادر جدیدو چی می خواین بزارین!!!!!!

رفتیم اونجا و خیلی هم بهمون خوش گذشت فقط من صبح روز سوم که اونجا بودیم از خواب بلند شدم دیدم مامانم نشسته بالا سرم!!!...بهش میگم تو اینجا چیکار میکنی ؟ میگه اومدم مسافرت...

بعدم ما با همسفر مامانمون اینا که همانا نامشون الهه خانم میباشد تشریف بردیم تو آب تمیز و زیبای دریای خزر و چشمتون روز بد نبینه از اونجا که یادم رفت دستامو ضد آفتاب بزنم و تیشرت آستین کوتاه تنم بود دستام به طور کامل جز زد...تا دو روز که انگار زیر پوستم آتیش روشن کرده بودن و می سوخت و هر کی بهم دست میزد جیغم می رفت هوا...بعدم که برگشتیم تهران دستم پوست پوست شد به چه خشنگی...همچین این پوستاش ور میومداااااااااااااا...

از اونجا که برگشتیم فقط ۵ روز به امتحان من مونده بود و به صورت موجود چهارپا و دراز گوشی که پیشینیان خر مینامیدندش!! درس خوندیم...و هی خوندیم، هی خوندیم، هی خوندیم تا...

آهان اینو بگم...رفتم کارت ورود به جلسه بگیرم که گشت ار  شاد منو گرفت و گفت خانم بشین تو ماشین خواهرمون بیاد ار  شاد بشین...من مونده بودم با شلوار بلند و مانتو بلند و مقنعه و آرایش کم چرا من باید ار  شاد میشدم؟...خلاصه آقاهه هی میگفت ار  شاد شین منم میگفتم ما ار  شاد شده ی خدایی هستیم بزار بریم کارتمونو بگیریم...البته من تنها نبودم...دوستم مریم هم بود...اونم شلوار و مانتوش بلند بود فقط روسری سرش بود...خلاصه خواهر اومد که ما رو ار  شاد کنه...منم بهش گفتم خانم ببین، من هم شلوارم بلنده هم مانتوم بلنده هم مقنعه سرمه...کجای من ایراد داره؟...خانمه یه نگا سر تا پا مو کرد و یه لبخند زد گفت برین...جل الخالق

امتحانمونم خوب دادیم تصمیم گرفتیم برای تقویت روحیه بازم بریم شمال!!!

از شمالم که برگشتیم تولدمون بود که کلی تحویلات گرفته شدیم یعنی بابای زرنگمون هاردمونو درست کردن جای کادو تولد دادن بهمون!!

الانم هنوز اینترنتم مشکل داره که فکر میکنم ایراد از مودم و مهندس بازیه خودم باشه...حالا بین خودمون بمونه

ولی یه چیزیو جدی میگم...تو این مدت فهمیدم چقدر دوستون دارم و دلم براتون تنگ شده بود..

همین دیگه...

پ.ن: بنفشههههههههههههههههههههههههه...کامنتدونیت برام باز نمیشه...

نوشته شده در پنج‌شنبه 15 شهریور‌ماه سال 1386| ساعت 03:19 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (9)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS