X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

وحشتناکه!! و شرم آور!!

دیروز از شهرزاد یه کتاب گرفتم به اسم حلقه ی حمایت شاهزاده خانم سلطانه ...به قدری این کتاب منو گرفته بود که یه کله نشستم پاش و توی ۴ - ۵  ساعت تمومش کردم!!

کتاب ، داستان واقعیه زندگیه زنهای آل سعود که در عربستان سعودی زندگی می کنند ، بود...نویسنده ی این کتاب ، جین ساسون ، در سال ۱۹۸۳ با سلطانه آل سعود آشنا شده و شرح زندگینامه ی این شاهزاده خانم سعودی رو نوشته...احساس خشم و نفرتی که سلطانه از مردهای سعودی (منهای شوهرش) داشته...البته اسامی این کتاب به خاطر اینکه مشکلی برای این زن پیش نیاد تغییر یافته...این کتاب جلد دوم کتاب شاهزاده خانم هست...

سلطانه آل سعود مانند زنان دیگر سعودی از وقتی که به دنیا اومد و بزرگ شد با ظلمی که مردان خاندان سعودی به زنها می کردند ، آشنا شد...مردانی که خلقت زنان را فقط به خاطر سه چیز می دونستند : ۱) ارضای نیازهای ج.ن.س.ی مردان... ۲) خدمت کردن به مردان... ۳) آوردن فرزند برای مردان!!!

زنان خاندان آل سعود شاید اگر خیلی خوشبخت بودند می تونستند چند سالی تحصیل کنند!!...بعد از اون ، اونها رو وادار به ازدواج با مردانی می کردند که در بیشتر مواقع از پدرانشان هم مسن تر بودند...این زنان تا هنگام عروسی ، مردی را که قرار بود همسرشان شود را نمی دیدند و هیچ یک حق انتخاب همسر را نداشتند!!!

سلطانه در این میان دختری سرکش بود که به ظلمهایی که به زنان می شد ، اعتراض می کرد..اون برادری به اسم علی داشت که مانند پدرش مردی خود محور بود و زنان را فقط وسیله ای برای ارضای مردان می دانست...این مرد منفور هنگامی که از آمریکا به عربستان مراجعه میکرد برای تعطیلات ( خیر سرش تو آمریکا درس می خوند ) ، حتما یک زن می گرفت تا یک وقت در عربستان دچار کمبود نشود!!..سلطانه و علی همیشه با هم سر جنگ داشتند..سلطانه می جنگید تا بتواند حقوق پایمال شده خود و همجنسانش را از مردان سعودی بگیرد گرچه در بیشتر مواقع به خاطر قانون حاکم بر مملکت ناکام میماند...

موقعی که پدر سلطانه برای ازدواج با او مردی رو انتخاب کرد ، سلطانه تقاضایی کرد که موجب حیرت همگان شد...اون خواست که قبلاز ازدواج شوهرش رو ببینه و با اون حرف بزنه!!!!!!!!!!!!همسر اون جزو نادرترین مردهای سعودی بود که عاشق زنش شد و به اون احترام میگذاشت...

کتاب ، شرح کاملی از اعمال ناشایستی هست مردان سعودی در حق زنان و حتی بردگانشان انجام میدادن...مردان بی خردی که همسران متعدد و دخترانشان را از همه حق طبیعی آنها به عنوان یک انسان ، محروم می کردند...اونها حتی با عق.یم ساختن پسران کوچک ، از آنها خوا.جه هایی برای حرم.سراهای متعددشان می ساختند!!!...از هر ده یا بیست نفری که توسط آنها عق.یم می شدند شاید یک یا دو نفر زنده می ماند!!

زنان سعودی هنگام خارج شدن از قصرهایشان باید از عبا و روبنده استفاده می کردند که حتی تا چشمهای آنها را می پوشاند...زنها اجازه ی تنهایی به خیابان رفتن و رانندگی در خیابان را نداشتند...

جایی از کتاب آمده که مردان سعودی تماس دستشان را (حتی به طور ناخواسته) با یک زن نامحرم گناهی نابخشودنی می دانستند که سزایش آتش جهنم بود...اگر دستشان به زنی برخورد می کرد سریع دست را با آب و در صورت نبودن آب با خاک تمیز میکردند تا نجاست زن!!!! برطرف شود...حتی مردی که در یک جنگ زخمی شده بود و داشت می مرد و توسط زنی ناشناس از مرگ نجات پیدا کرد ، هنگامی که حالش بهبود یافت به خاطر اینکه این زن به او دست زده بود ، حکم سنگسار اون زن رو داده بود و گفته بود که مردن بهتر از این ننگ است!!!

مردان پست و فرومایه این خاندان از فیلیپین و پاکستان و کشورهای فقیر ، زنان را به عنوان خدمتکار از خانواده هایشان می خریدند و آهنا را به قصرهایشان می آوردند و از آنها به عنوان برده های ج.ن.س.ی استفاده می کردند...زنان آنها هم حق هیچ اعتراضی نداشتند چون از نظر مردانشان اصلا آنها حق نداشتند!!!..

شب عروسیه اغلب شاهزاده خانمهای سعودی برابر با مرگ روح و احساسشان بود چون به قدری وحشیانه مورد تهاجم دامادان وحشی و بی رحم قرار می گرفتند که از زندگی سیر می شدند و اغلب آنها بعد از مدتی دچار بی تفاوتی می شدند و دیگر هیچ احساسی درشان وجود نداشت!!!

سلطانه با مشاهده تجا وز بی رحمانه ی دو خواهرزاده و یک برادرزاده اش به دخترک ۱۴ ساله ای به اسم وینا که از پاکستان به عنوان برده ی ج.ن.س.ی خریداری شده بود و نخستین تجربه ی ج.ن.س.ی اش ، تجربه ای وحشتناک و دردناک تجا وز سه مرد جوان خاندان سعودی بود ، تصمیم گرفتکه به طور جدی به مقابله با خشونت علیه زنها برخیزد و ۴ خواهر دیگرش نیز تصمیم به حمایت او گرفتند...

این کتاب بدجوری ذهنمو درگیر کرده...زندگی این زنها وحشتناک بوده و نمیدونم که هنوزم همینطوره یا نه!...تصور چنین زندگی ای مو رو به تن آدم راست می کنه...واقعا مردانی با این خباثت اخلاقی هنوز هم وجود دارن؟؟؟؟؟

از دیشب تا حالا دارم با خودم میگم اگه میشد به همه ی مردان و پسران ایرانی یکی یه شاخه گُل تقدیم می کردم!!!

نوشته شده در چهارشنبه 16 آبان‌ماه سال 1386| ساعت 01:16 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (22)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS