X
تبلیغات
نماشا
رایتل


نیلوفرمرداب

گل نیلوفر در مرداب می روید تا همه بدانند که در سختی ها باید زیباترین ها را بیافرینند...

سلاممممم...

امروز می خوام براتون یه داستان بگم...البته داستان نیستا خیلیم واقعیه...فقط می خوام نظرتونو و اینکه کی توی این ماجرا مقصره رو بدون رودربایستیی بهم بگین...

یه پیرمردی بود که ۶۹ سالش بود...زنش یه سال و نیم بود که مرده بود...پیرمرد این یه سال و نیمو تنها بود...اما برای یه مردی که سن و سالی ازش گذشته و توی این سن احتیاج به مونس و همدم داره تنهایی سخته...تازه افسرده هم شده بود...تا اسم زنش میومد گریه میکرد و چشای آبیش پر اشک میشد...۵ تا بچه داشت که همگی نگرانش بودن...اما خوب هر کدومشون سر خونه و زندگیه خودشون بودن ونمیتونستن همش پیش باباشون باشن...بهش گفتن که زن بگیره...خواهر و دختر برادر پیرمرد یه زنیو بهش معرفی کردن که ۴۷ سالش بود...البته اینم بگم که پیرمرد با وجود ۶۹ سال سن کاملا سرحال و سرپا بود...اون زن هم اسم زن پیرمرد بود...فاطمه...بچه های پیرمرد اصلا مخالفت نکردن میگفتن اگه خود بابا راضی باشه ما هم حرفی نداریم...اصلا هم اهل اذیت کردن نبودن...خلاصه انقدر خواهر و برادرزاده پیرمرد رفتن رو مخش که پیرمرد اون زنه رو عقد کرد...بعد ۴،۵ ماه پیرمرد به بچه هاش گفت من این زنو نمی خوام...

بچه ها دیگه اینجوری بودن...بعد از کلی پرس و جو معلوم شد که با هم نمیسازن...زنه هی جوونیشو به رخ پیرمرد میکشید و هی میگفت تو باید میرفتی یه پیرزن میگرفتی نه منو و خلاصه با حرفای نیشدارش اعصاب پیرمردو خرد کرده بود ...زن می خواست که توی خونه زن سالاری راه بندازه و پیرمرد که ۴۰ سال با یه زنه قانع ،کم توقع و مطیع ساخته بود و همچنین طرز فکرش با این چیزا همخونی نداشت زیر بار نمیرفت...قضیه انقد جدی شد که پیرمرد گفت می خوام طلاقش بدم...

زن یه کم دست و پاشو جمع کرد و از دختر بزرگ پیرمرد خواست با باباش صحبت کنه و بالاخره با صحبتای دختر بزرگ پیرمرد موضوع فیصله پیدا کرد...

گذشت تا ۴ ماه بعدش...این دفعه پیرمرد از چیزای دیگه ای دلش پر بود...زن مری بود...عمل قلب باز انجام داده بود و قبل ازدواج نگفته بود...سه تا بچه هاش هر سه ازدواج کرده بودن اما دخترش و خانواده ش همش توی خونه ی اینا بودن...جوری که پیرمرد توی خونه شم احساس راحتی نمیکرد...زن عادت به غذا پختن درست و حسابی یا یه پذیرایی مختصر از پیرمردو نداشت...و چیزایی دیگه ای که پیرمرد میگفت نمیشه به زبون آورد...

یه دعوای شدید زن و پیرمرد که باعث شد روشون تو روی هم باز شه...دختر کوچیکه پیرمرد میگفت بابامو سکته میدی و زن میگفت به جهنم که سکته میکنه...بهش گفت ایشالله خدا تو دامنت بزاره و دختر کوچیکه هم قاط زد و باهاش دهن به دهن شد...از اون ور دختر بزرگه وقتی زنگ زد و دید دعواست دلش طاقت نیاورد و رفت خونه باباش و اوضاع رو آروم کرد...پیرمرد دیگه زنو نمی خواست و زنم طلاق نمی خواست...برادر و خواهر زن به پیرمرد زنگ زدن و بهش فحش دادن و گفتن تو مرد نیستی و اگه بخوای خواهرمونو طلاق بدی باید حق و حقوقشم بدی...پیرمردم گفت من از همتون مردترم و حق و حقوقشم میدم...

زن اذیت میکرد و پیرمرد مصر تو طلاق دادنش بود...آخرشم با بدبختی زنه رو روونه ی خونه ی مادرش کردن و الته پیرمرد با رفتن زیر بار قرض مهرشو تمام و کمال پرداخت...و انقد از زن زده شد که گفت من دیگه زن نمی خوام!!!!

وقتی که از محضر برگشتن دختر بزرگ به پیرمرد گفت: بابا از این قرضا ناراحت نشیاپیر مرد گفت نه بابا جون...فدای سر همتون...

پ.ن: پیرمرد بابابزرگ من بود و دختر بزرگشم مامانم!!!

نوشته شده در سه‌شنبه 22 خرداد‌ماه سال 1386| ساعت 05:50 ب.ظ| توسط نیلوفر| نظرات (16)


قالب جدید وبلاگ پیچک دات نت

LINKDUMP

ARCHIVES

CATEGORIES

LINKS

SPECIFIC

DESIGN

OTHERS